چه خبر از دل تو....؟
چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
مثل رویای رسیدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
..........پر میگیرد
این روز ها
1.خاطره ها. لحظه هایی که ثبت شده اند و من آنها را دانه دانه در زنجیری انداخته ام، زنجیردر گردنم آویزان است و گاه به گاه نگاهش میکنم، دانه هایش را با سر انگشتانم لمس می کنم و این عادت هر روز من است ، حتی وقتی دارم یک دانه ی جدید به گردنبندم اضافه می کنم.
2. کرنومتر را می خواهم دوباره صفر کنم. درست از همان لحظه ای که بیایم.
3. می نشینم و حساب می کنم همه چیز را،همه ی لحظه ها را، همه ی حرف ها را، همه ی فکر هایم را، همه و همه را، گاهی وقتی انتظار داری و داری به این باور می رسی که دو دو تا پنج تا شود، می بینی که دقیقا چهار تا می شود.
4. گفت
در عشق من از جان گر توانی بگذری، آنگه بیا
گفتم به چشم
گفت
در راه نخستین گر ز من رسواتری، آنگه بیا
گفتم به چشم
گفت
اگر داری به وصل من امیدی بعد از این
باید از عالم کنی صرف نظر
گفتم به چشم
5. علامت سوال بزرگی است اگر کسی بهت بگوید بزرگترین علامت سوال زندگیش هستی...
توفقط می مانی
لحظه ها در پي هم مي گذرند
و ميان آنها تو فقط مي ماني
لحظه اي با من باش،
تا ابد در دل من مهماني...
بیاد دلخوشی های فراموش
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مالِ ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تمومه لحظه های این تبِ تلخ
خدا از حسرتِ ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سختِ مالِ هم باشیم و بی هم
می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی امّا دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم امّا
تو می دونی چقدر دلگیرِ این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دستِ ما می میره این عشق
بازیگر
توی صحنه غریبِ زندگی
همه مون در نقشِ یک بازیگریم
با همیم توبازی های روزگار
از درونِ هم ولی بی خبریم
برای آخرین بار
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
...
ای خدای مهربون دلم گرفته
با تو شعرام همگی رنگِ بهارِ
با تو هیچ چیزی دلم ، کم نمی یاره
وقتی نیستی همه چی ، تیره و تاره
کاش ببخشی ، تو خطاهام رو دوباره
ای خدای مهربون ، دلم گرفته
از این ابرِ نیمه جون ، دلم گرفته
از زمین و آسمون ، دلم گرفته
آخه اشکامو ببین ، دلم گرفته
تو خطاهامو نبین، دلم گرفته
تو ببخش فقط همین ، دلم گرفته
تویِ لحظه های من شیرین ترینی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینی
کاش همیشه محرمِ دلِ تو باشم
تو بزرگی ، اولین و آخرینی
اگه یه روز بگم از این حکایت...
تو بی نهایت شب ، وقتی نگات می خندید
چشمای خیره ی من ، اندوهِتو نمی دید
چرا غریبه بودم ، با غربتِ نگاهت
تصویرمو ندیدم ، توچشم بی گناهت
کاشکی برای قلبت ، یه آسمون می ساختم
روحِ بزرگِ تورو ، چرا نمی شناختم
آینه گریه می کرد ، وقتی تورو شکستم
ستاره پشتِ در بود ، وقتی درا رو بستم
تو بودی و سکوتو ، غروبِ سردِ پاییز
باغچه رو زیرو رو کرد ، برگهای زردِ پاییز
حالا مَنه غریبه ، دنبالِ تو می گردم
با قلبِ آسمونی ، کمک کن تا برگردم
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
"قیصر امین پور"
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
نه، این قرارمون نبود
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو
بی همسفر بری
نه، این قرارمون نبود
من رنگه شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب بشم


